تبليغاتX
يه خط يادگاري رو ديوار نوشتم - فرشته ها هم بخوانند!

يه خط يادگاري رو ديوار نوشتم

در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي هادر همه جا شناور بودند.آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.

روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند.خسته تر و كسل تر از هميشه.

ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك بازي بكنيم.مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد خوشحال شدند و ديوانگي فورا فرياد زد:"من چشم مي گذارم،من چشم مي گذارم." و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن...يك...دو...سه...

همه رفتند تا جايي پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي گشت.

هوس به مركز زمين رفت.

دروغ گفت:"زير سنگي پنهان مي شوم." اما به ته دريا رفت.

طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد

و ديوانگي مشغول شمردن بود ....هفتادو نه...هشتاد...هشتادويك....

همه پنهان شده بودند.به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست.چون همه مي دانيم عشق را نمي توان پنهان كرد.

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد....نود و پنج...نود و شش....نود و هفت...

هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد:"دارم ميام،دارم ميام"

و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود.زيرا تنبلي ،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.دروغ را ته دريا،هوس را مركز زمين.

يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوش هايش زمزمه كرد:"تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است."

ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره.

تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد .با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او كور شده بود.

ديوانگي گفت:"من چه كردم؟من چه كردم؟چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟"

عشق پاسخ داد:"تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو."

و اين گونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار او ،رهنماي اوست.

 

+نوشته شده در 87/09/14ساعت18:46توسط ثـــمانه.م | |