تبليغاتX
يه خط يادگاري رو ديوار نوشتم

يه خط يادگاري رو ديوار نوشتم

 

امرزو مثلا (تاکید میکنم مثلا) المپیاد بسیج داشتیم

و من هم صبح خیلی زود ساعت  ۸   از خواب نازنینم خداحافظی کردمو لباسامو پوشیدم و

رفتم به المپیاد کامپیوتر(تاکید میکنم کامپیوتر)

و از اینکه قراره المپیاد کامپیوتر(تاکید میکنم المپیاد کامپیوتر ) بدم کلی ذوق مرگ بودم.و لحظه به

لحظه به هنوانه های زیر بغلم افزوده میشد.میگفتم فوقش میرم ۳ تا سوال ویندوز و نرم افزار میدن ٬

مینویسم و تمام.ترسم از این بود که در مورد برنامه نویسی یهو چیزی ندن؟؟!!

خلاصه دقیقا دقیقه نود رسیدم سر جلسه و بعد از حدودا ۵ دقیقه پاسخ نامه ها و بعدش سوالات رو

پخش کردن.

منم یه بسم الله... گفتم و صفحه اول سوالا رو باز کردم و بعد دیدم....

چشمتون روز بعد نبینه...یهو دیدم سوال اول در مورد ریاضیه.

همون موقع دختری که جلوی من نشسته بود به ناظر گفت این که سوالای ریاضیه .

ناظر گفت:سوالا همینه.درسته سوالا.بنویسین.

یکی دیگه گفت:قرار نیس که همه سوالا کامپیوتر باشه.

منم به امید اینکه بقیه سوالا کامپیوتره شروع به خوندن سوال اول کردم.راستش اصلا نفهمیدم

 که چی گفته بود.روی سوال رو متوجه نشدم.

رفتم سراغ سوال دوم.دیدم...وااااااای اینم ریاضیه....

خلاصه بعد یه نیگا کردم به بقیه سوالا ٬ همشون ریاضی بود.

دفترچه سوالا رو بستم و یه نیگایی به روی دفترچه انداختم.دیدم نوشته "المپیاد کامپیوتر"

سرمو خاروندم و دفترچه رو باز کردم و مجبور شدم سوال اول رو دوباره بخونمو وجواب بدم.

چون تا آخر سوالا همین وضع ادامه داشت.

۳۰ تا سوال بود و ۲۱۰ دقیقه وقت داده بودن.

اونایی که کمی حالیم میشد رو الکی یه چیزی میزدم.بعد ۳۰ تا سوال رو در عرض نیم ساعت تموم

کردم.

یه نیگا انداختم به پاسخ نامه دیدم فقط سه چار تاشون پره.هم خنده ام میگرفت هم گریه ام.

دوباره سوالا رو خوندم اما نتونستم جواب بدم.اعصابم خورد شد.

برا همین دست به دامن ده بیست سی چهل.. شدم.ده بیست میکردم و یکی رو میزدم.

همه سوالا رو همین طوری جواب دادم.

بعد با خودم گفتم:من که زحمت کشیدم و اومدم هیچی هم بلد نشدم حداقل نکنه یهو

خسیس بازی دربیارن و کیک و ساندیس ندن.

تو همین فکر بودم که بهمون کیک دادن.خواستم بگم پس ساندیسش کو؟اما حرفمو قورت

دادم.خلاصه ۳ ساعت همین طوری داشتم به درو دیوار نیگا میکردم.و همچنین بد جور عطسه

 میکردم و محتاج به دستمال بودم.اما یکی بیشتر نداشتم و باید قناعت میکردم

عکسای قشنگی روی دیوار بود و من ازشون فیض میبردم.

حوصله ام سر رفته بود.برای همین شروع کردم رو چکنویسی که داده بودن مسائل ریاضی حلیدم.

کمی حلیدم و باز خسته شدم.کمی ناظر درو دیوار بودم و کمی از خودم یه چیزایی مینوشتم.

تا اینکه متوجه شدم تنها من نبودم که از عکسای در و دیوار فیض می بردم بلکه همه کله ها رو به

دیفال بود.امیدوار شدم...

به کسی که جلوم بود گفتم:شما تونستید بنویسید؟

اونم با حالت ناراحتی گفت:نه.اینا چیه دادن؟!

و بعد دوباره اشک تو چشام جمع شد.البته کمی هم امیدوار و خوشحال شدم.اول فکر میکردم

 که من خنگم.اما دیدم اشکال از من نیس از سوالاست.

خلاصه بعد از یه ساعت تلاش بسیار برای نگاه کردن به در و دیوار ٬ به جلوییم گفتم:

از کدوم مدرسه اومدی؟اول هستی؟

جواب داد و همون سوالا رو از من هم پرسید و من هم جوابشو دادم.و شروع کردیم به حرف زدن در مورد

این امتحانِ...

بالاخره به لحظه دیدار (دیدار فضای باز)نزدیک میشدیم.

تا اینکه اومدن گفتن یه ساعت دیگه هم باید اضافه بشینید.میخواستم خفشون کنم....

بعد از ۱۰ دقیقه اومدن گفتن میتونید برید...

منم با کله و با سرعت بسیار زیاد خودم رو به بیرون رسیدم و گفتم:خدایا توبه...

واقعا در پوست خود گنجیدن نمیکردم

این بود از خاطره امروز...

 

+نوشته شده در 86/07/27ساعت13:43توسط ثـــمانه.م | |

 

عیدتون مبارک  

والا اون طور که شنیدیم  و خیلی کم هم دیدیم معمولا روزای عید بزرگای نازنین به کوچولو  های

 

نازنین تر عیدی میدن.البته وظیفه شونو انجام میدن.

یه سایز کوچولویی که معروفه به غنچه زندگی ،خوب تمام زیبایی که از یه عید میبینه توی عیدی

گرفتنش از صاحبای غنچه زندگیه.

خوب اگه این گلای بزرگ و صاحب باغ یکمی همچین (البته یکمی ها ) حس نامطبوع

خساستشون گل میکنه و بعد....

و بعد اون غنچه شاداب زندگی دپسرده (دپرس + افسرده) میشه و زبونم لال میره سراغ چیزایی

که در شخصیت یه سایز کوچیک باغ زندگی نیست....

بعد میگن چرا جوون مردم معتاد میشه.

حالا بدتر اینه که:

وقتی یه سایز سمول (اِسمُول) تو یه مهمونی که به مناسبت همین عیدایی که توش

 خسیس بازی درآوردن، حضور دارن ، در مرحله اول کودک خودش رو کاملا مظلوم نمایش میده

و وقتی صاحب خانه میگه :واااای فدات شم کودک چقدر آرومی. 

این جمله از دهان صاحب خونه دراومدن همانا و زبون باز کردن کودک دلبند همانا.

کودک(همان غنچه نو شکفته زندگی):عمــــــــــو (منظور صاحب خانه)

عـمو:(از حالت صدا کردن کودک آب دهان خویش را به پایین و به طرف شکم همراهی میکند و با

لبخندی که با ترس همراه است +جواب می دهد):جانم عزیزم.

کودک:(بدون معتلی ادامه میدهد):امروز عیده،عیدی به ما نمیدی؟

در همین حال پدر و مادر غنچه زندگی یه چشم غره ای به کودک دلبند میروند که کودک

احساس میکنید سکته رو زده و اکنون در برزخ به سر میبرد.

بـــــــله اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد.عمو جون احساس میکند چیزی در تمام بدنش ووول

میخوردحتی در نوک انگشت شستش(شَستَش).و اون چیزی نیست جز نبضی که با شنفتن

حرف کودک دلبند کمی سریع شده و مشتاق است از دهان عمو به بیرون سرک

 (سَرَک)بکشد.

عمو در دلش میگوید:بچه کاش همون طور ساکت میموندی!!!!!

عمو آب دهان را برای چندمین بار راهیه شکم میکند و میگوید:عزیزم ، عیدی تو محفوظه.

خیالت راحت.

و کودک به نشانه خجالت سرش را به زیر می افکند و از کاری که کرده یه جورایی حال میکنه.

خلاصه کودک دلبند از اینکه باعث شده قلب عمو جون به تالاپ تولوپ و تیلاپ بیوفته احساس

خوشنودی میکنه ، و به قدری جو گیر میشه که یادش میره عیدیشو از عمو جوووون بگیره.

و عمو جون بعد از حدودا ۱ ساعت بالاخره احساس راحتی بهش دست میده.

اینم از داستان عیدی گرفتن سایز کوچیکا از سایز بزرگا.....

+نوشته شده در 86/07/24ساعت18:41توسط ثـــمانه.م | |

 

بســـم الله الرحـــمن الرحیـــم

یه روزی وقتی که چشمای جستجو گرت ، توی آسمون خدا ، لا به لای ابرا ،

پی یه شعاع نور میگردن تا دلتو گرم و روشن کنه . یهو متوجه میشی که نم نم بارون

برکت خدا  دلتو آب پاشی کردن و هر چی غبار و غم بوده شستن و بردن.

و تو اون وقته که می فهمی آسمون خدا اگه صافه ، اگه ابریه ، اگه تاریکه و اگه روشن،

فقط و فقط برای تو و به خاطر توست....

+نوشته شده در 86/07/24ساعت18:36توسط ثـــمانه.م |