|
امرزو مثلا (تاکید میکنم مثلا) المپیاد بسیج داشتیم و من هم صبح خیلی زود ساعت ۸ رفتم به المپیاد کامپیوتر(تاکید میکنم کامپیوتر) و از اینکه قراره المپیاد کامپیوتر(تاکید میکنم المپیاد کامپیوتر ) بدم کلی ذوق مرگ بودم. لحظه به هنوانه های زیر بغلم افزوده میشد مینویسم و تمام. خلاصه دقیقا دقیقه نود رسیدم سر جلسه و بعد از حدودا ۵ دقیقه پاسخ نامه ها و بعدش سوالات رو پخش کردن. منم یه بسم الله... چشمتون روز بعد نبینه.. همون موقع دختری که جلوی من نشسته بود به ناظر گفت ناظر گفت:سوالا همینه.درسته سوالا.بنویسین. یکی دیگه گفت:قرار نیس که همه سوالا کامپیوتر باشه. منم به امید اینکه بقیه سوالا کامپیوتره شروع به خوندن سوال اول کردم. که چی گفته بود.روی سوال رو متوجه نشدم. رفتم سراغ سوال دوم.دیدم...وااااااای اینم ریاضیه.... خلاصه بعد یه نیگا کردم به بقیه سوالا ٬ همشون ریاضی بود. دفترچه سوالا رو بستم و یه نیگایی به روی دفترچه انداختم. سرمو خاروندم چون تا آخر سوالا همین وضع ادامه داشت. ۳۰ تا سوال بود و ۲۱۰ دقیقه وقت داده بودن. اونایی که کمی حالیم میشد رو الکی یه چیزی میزدم. کردم. یه نیگا انداختم به پاسخ نامه دیدم فقط سه چار تاشون پره. دوباره سوالا رو خوندم اما نتونستم جواب بدم. برا همین دست به دامن ده بیست سی چهل.. شدم همه سوالا رو همین طوری جواب دادم. بعد با خودم گفتم:من که زحمت کشیدم و اومدم هیچی هم بلد نشدم خسیس بازی دربیارن و کیک و ساندیس ندن. تو همین فکر بودم که بهمون کیک دادن. دادم.خلاصه ۳ ساعت همین طوری داشتم به درو دیوار نیگا میکردم. میکردم و محتاج به دستمال بودم.اما یکی بیشتر نداشتم و باید قناعت میکردم عکسای قشنگی روی دیوار بود و من ازشون فیض میبردم. حوصله ام سر رفته بود. کمی حلیدم تا اینکه متوجه شدم تنها من نبودم که از عکسای در و دیوار فیض می بردم دیفال بود. به کسی که جلوم بود گفتم:شما تونستید بنویسید؟ اونم با حالت ناراحتی گفت:نه.اینا چیه دادن؟! و بعد دوباره اشک تو چشام جمع شد. که من خنگم. خلاصه بعد از یه ساعت تلاش بسیار برای نگاه کردن به در و دیوار از کدوم مدرسه اومدی؟اول هستی؟ جواب داد و همون سوالا رو از من هم پرسید و من هم جوابشو دادم.و شروع کردیم به حرف زدن در مورد این امتحانِ... بالاخره به لحظه دیدار (دیدار فضای باز)نزدیک میشدیم. تا اینکه اومدن گفتن یه ساعت دیگه هم باید اضافه بشینید. بعد از ۱۰ دقیقه اومدن گفتن میتونید برید... منم با کله و با سرعت بسیار زیاد خودم رو به بیرون رسیدم و گفتم:خدایا توبه... واقعا در پوست خود گنجیدن نمیکردم این بود از خاطره امروز...
عیدتون مبارک والا اون طور که شنیدیم یه سایز کوچولویی که معروفه به غنچه زندگی گرفتنش از صاحبای غنچه زندگیه. خوب اگه این گلای بزرگ و صاحب باغ یکمی همچین (البته یکمی ها ) حس نامطبوع خساستشون گل میکنه و بعد اون غنچه شاداب زندگی دپسرده که در شخصیت یه سایز کوچیک باغ زندگی نیست.... بعد میگن چرا جوون مردم معتاد میشه. حالا بدتر اینه که: وقتی یه سایز سمول خسیس بازی درآوردن، حضور دارن ، در مرحله اول کودک خودش رو کاملا مظلوم نمایش میده و وقتی صاحب خانه میگه :واااای فدات شم کودک چقدر آرومی. این جمله از دهان صاحب خونه دراومدن همانا و زبون باز کردن کودک دلبند همانا. کودک(همان غنچه نو شکفته زندگی):عمــــــــــو عـمو:(از حالت صدا کردن کودک آب دهان خویش را به پایین و به طرف شکم همراهی میکند لبخندی که با ترس همراه است کودک:(بدون معتلی ادامه میدهد):امروز عیده،عیدی به ما نمیدی؟ در همین حال پدر و مادر غنچه زندگی یه چشم غره ای به کودک دلبند میروند احساس میکنید سکته رو زده و اکنون در برزخ به سر میبرد. بـــــــله اتفاقی که نباید می افتاد ، میخوردحتی در نوک انگشت شستش(شَستَش) حرف کودک دلبند کمی سریع شده و مشتاق است از دهان عمو به بیرون سرک (سَرَک)بکشد. عمو در دلش میگوید:بچه کاش همون طور ساکت میموندی!!!!! عمو آب دهان را برای چندمین بار راهیه شکم میکند و میگوید:عزیزم ، عیدی تو محفوظه. خیالت راحت. و کودک به نشانه خجالت سرش را به زیر می افکند و از کاری که کرده یه جورایی حال میکنه. خلاصه کودک دلبند از اینکه باعث شده قلب عمو جون به تالاپ تولوپ و تیلاپ بیوفته احساس
خوشنودی میکنه و عمو جون بعد از حدودا ۱ ساعت بالاخره احساس راحتی بهش دست میده.
بســـم الله الرحـــمن الرحیـــم
یه روزی وقتی که چشمای جستجو گرت ، توی آسمون خدا ، لا به لای ابرا ، پی یه شعاع نور میگردن تا دلتو گرم و روشن کنه . یهو متوجه میشی که نم نم بارون برکت خدا دلتو آب پاشی کردن و هر چی غبار و غم بوده شستن و بردن. و تو اون وقته که می فهمی آسمون خدا اگه صافه ، اگه ابریه ، اگه تاریکه و اگه روشن، فقط و فقط برای تو و به خاطر توست....
|
About
یه خط یادگاری رو دیوار نوشتم Archivesهفته دوم آذر 1387هفته چهارم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 Links
تنهایی های یک دل تنها
عمومی |